|
این منم جوانی از درون پوسیده در برزخی از خودم و دنیای اطرافم چوب خط میکشم بر دیوارهای شهر... چوب خط تمام لحظه های تنهایی... میچرخم و خط میزنم ارزو های ازدست رفته ام در جدال با جاذبه زمین جسمم را تکان میدهم و با تمام وجود نفرین میکنم عقربه ها را که با سرعت نور زمان را میشکافند و پیش میروند سر بر دیوار فراموشی میکوبم تا شاید از یاد ببرم تمام حسرت های به جا مانده از گذشته را... در میان مردگان همی زیسته ام که زنده بودن را از یاد برده ام و زندگی را تلخ تلخ سر میکشم از پس شبهای پر از بی خوابی دم و باز دمی رنگ گرفته از بی حوصلگی بی دل خوشی پلک میزنم و سر میچرخانم به سمت همه سایه هایی که از کنارم رد میشوند در امتداد کوچه های مسخ شده در تاریکی این منم که پرسه میزنم و تمام شهر را بی خواب میکنم
کمی ان طرفتر در هیاهویی بی سابقه همه وجودشان را نو میکنند کفشی نو لباسی نو... عشقی نو... کهنه ها میمیرند ماهی قرمز تاب نمیاورد زندگی کوتاهش کوتاه تر میشود عیدی یک شبه برای ماهی قرمزی که فدای سفره رنگین ما میشود دردهایی گم شده در بوی لباسهای نو و شاید دردهایی تازه از تهی دستی خدا میداند... اما هرچه هست ظاهرا همه انتظار عید را میکشند و این طرف من... در انتظار پاییز بعد نشسته ام...
شبیه باد پاییزی،پس از تو قسمت بادم خداحافظ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ، و این یعنی در اندوه تومیمیرم در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برق نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم! چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم! خداحافظ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ،بدون من یقین دارم که می مانی!!!
پشت این همه هیچ چیزی نیست جز عمری که به هیچ می گذرد و در پایانش این ما هستیم تکیه زده بر دیوار فراموشی با چشمانی سرخ از بیخوابی و خستگی تمام افسوس هایمان را پشت موهای سفیدمان پنهان میکنیم تا روزی که ارامش تمام ما را در برگیرد چشم ها به کجا خیره میشوند؟ کجاست؟ این به ظاهر پایان و پایان این اننظار چه میشود ما را لحضه ای که در آغوش مرگ به رقص افتاده ایم از خاک به خاک از خاکستر به خاکستر یا از خاکستر به افلاک پایان هرچه باشد... آغازیست زیباتر از تولد با اشک در آغوش مادر زیبار از زنده بودنیست که بودنت ارزشش برای خویش است و دیگر هیج پشت این همه هیچ چیزی نیست جز جسمی که از خاک است و به خاک میرود از خاک به خاک یا از خاک به افلاک ما همه در حال رفتنیم...
دگر دل کندم از یاران ...
می رسد روزی که لحظه ها را بی من سر کنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی میرسد روزی که تنها درکنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی می رسد روزی که احساس مرا باور کنی می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من آن زمان احساس امروز مرا باور کنی
سلام به همگی نیاین بگین مطلبت تکراریه چون خیلی خیلی دوزش دارم
این منم مزاحمی که آشناست ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟ خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟ صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست تا خدا خداست
تـرانه گـم ، خـيـال گـم ، شـــوق ِ يـك نـگاه گــم ســتاره گـم ، بــهار گـم ، نـگاه ِ قـرص مـاه گـم . خــيال مــي كنم تــو را كـنـار ِ غنچـه هــا ولـي خيــال و غـنچـه را كــنم به خـاطـر تو گـاه گــم . نگـار مـن به شوق تـو بـه چشمه مي زنم سري خــيال ِ ناب ِ خـنـده ات كنــم بــه ســوز ِ آه گـم . به كوچه باغ گفته ام ، پر از غرور و مستي ام نشــان بــده فــصل ِعـبور ، شـدم ميان ِ راه گـم . بـه حـرمت غزل قسـم ، نـشانه اي ، بـهـانه اي كـه بعـد ِ ديــدنت شــده ، دل ِ بـهـانه خـواه گـم . مـرا كـجا بـرده اي ؟ چـه بــوده در نــگاه ِ تــو كـه بـا نـگاه كـرده اي ، هـواي ِ سربـه راه گـم
سراغ از من نمی گیری گل نازم نمی شناسی صدای کهنه ی سازم نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه؟ نمی دونی مگه با غصه دمسازم؟ هوای گریه داره این دل سردم چشام گریون صدام لرزون تویی دردم شبا تو کوچه ی پر ماتم پاییز به دنبال چراغ خونه می گردم برات گفتم حدیث برگ خشک و باد لالایی قصه ی پروانه و شمشاد سراغ از من نمی گیری نگیر اما فراموشم نکن پروانه ی زیبا سرود بی وفایی رو چرا خوندی؟ مگه لالایی هامو برده ای از یاد؟ نذار یادت بره روزی پروانه ی زیبا
کاش بودی تادلم تنها نبود تا اسیرغصه ی فردانبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه ی فردا نبود کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبرازموج وازدریا نبود کاش بودی تا دو دست عاشقم غافل ازلمس گل مینا نبود کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پرسوزو پرمعنا نبود کاش بودی تا فقط باورکنی بعد تو این زندگی زیبا نبود
در تنهایی به سر می برم و چون کودکان مشت میکوبم بر عالم تنهایی خود بلکه پیدا شود روزنه ای تا که ویران شود این خانه تنهایی من چون الهه اي در سراي فراموشی خود اشک میریزم شاید این اشک بشوید ماتمم من در این تنهایی لحظه بوسیدن مرگ را تماشا میکنم لحظه افتادن برگ از درخت... لحظه افتادن هر ستاره را ... من تماشا میکنم من در این تنهایی قصر فردا را مهیا میکنم قبر دیروز را سر میزنم قاصدک پر میدهم رقص مست آرزویم را تماشا میکنم سرنوشت را در یک نفس سر میکشم سخت است این تنهایی اما...من ... بی تو این تنهایی را سر میکشم زین پس اگر برگ زردی دیدی پا رویش نگذار سکوتش را نشکن بگذار چون من بی نوا د رتنهایی خود بمیرد
ميدويم ما چشم بسته به دنبال زندگی و نمیدانیم که از زندگی جلو زده ایم عشقی در کار نیست در سینه نمیتپد قلبی انگار مینویسیم عشق اما نمیدانیم فقط این وابستگی است و نمیدانیم که گول خورده ایم از مدعی عاشقی ما هوس را عشق میبینیم لختی را... گناه را... این عشق های ما گور کنان بد بوی شهرمان هستند ما از زندگی جلو زده ایم طوری که او ما را گم کرده است و ما خودمان را... ما قرن هاست در بیهودگی جلو میرویم
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته الفت بگسست در دلش جایی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود مرگ باید که مرا دریابد ورنه دردیست که مشکل برود شعر گفتم که ز دل بر دارم بار سنگین غم عشقش را شعر خود جلوه ای از رویش شد با که گویم ستم عشقش را در ببندید و بگویید که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت چرا ؟ فاش گویید که عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود بپرسید که پیغام از کیست گر از او نیست بگویید آن مرد دیر گاهیست در این منزل نیست
دير گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت دارد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام
ديگر از سیاهی پر هیچ کلاغی نمیترسم تا وقتی که چشمان سیاه تو مرا سایه به سایه دنبال میکنند و نمیخوابم چون گم کرده ام مرز محال و واقعیت را خواب و بیداری را شاید این خودش یک خواب باشد که تو به من سلام کردی اما...ای کاش .. تمام گم شده هایم را در خواب میدیدم حال چه در خواب و چه در بیداری لحظه ای با من باش تا نفس تازه کنم
با شمایم نشنیدید؟ جوابم بدهید تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد دست کم آب ندادید سرابم بدهید سالها هست که این شهر به خود مست ندید عقل ارزانییتان باد شرابم بدهید درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم چوبه ی دار محیاست طنابم بدهید خواب تا مرگ، کسی گفت فقط یک نفس است قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید گفته بودید که هر جرم عذابی دارد عاشقی جرم بزرگیست عذابم بدهید
سفر خواهم كرد به جاي كه از اين مردمان خسته از اين چشماي بسته از اين دستاي گسسته نباشد دور خواهم شد از اين شهر كثيف كه در أن هيچکسی نیست حال کسی را پرسد که در آن هیچ تکاپویی نیست و در آن عشق ها لای به لای چشمها آواره است سفر خواهم کرد شهر من شهر خرابیهاست مردمانش خسته همه خواب و دسته دسته نه ندایی هست نه تلاشی هست آری دور خواهم شد و خواهم رفت از این شهر
چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم ومن چون شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند !!!ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد توفانی به دل دارم و من دریای پر اشکم که درون سینه ی پرجوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی برگی جدا از میشوداو ودیگر هیچی از من نمی ماند
يک قطره اشك بدرقه دختري كه با شانه هاي افتاده از خستگُی پشت بر خاک آرام گُرفته است یک قطره اشک بر جنازه دختری که تا زنده بود شوری اشکی را نچشید که تا زنده بود نبود... که تا بود چشمانش کسی را می جست که تا مرد کسی را ندید که تا خواست نخواستنش حال ببین چه آرام گرفته است آن چشمان بی قرار یک قطره اشک برای دختری که وقتی که دلتنگ میشد آسمان را به گریه می انداخت آری آن منم دختری که آسمان را به گریه می انداخت با اقتباس از اسماعیل هاشمی
ای یار سبز خورشید چه بی بهانه رفتی سرخی قلب من را سبزینه کرده رفتی آن گل که تو نمودی از خون دل سیراب پژمرده گشته اکنون از آن زمان که رفتی با گونه های سرخت خندیدی و تو رفتی افسوس از این زمانه مرگ آمد و تو رفتی جز خاطرات اشکم در لحظه ای که رفتی فردوس خاک پا شد از آن زمان که رفتی من مست راه عشقم عاشق شدی و رفتی دل را خزان نمودی تو چون بهار رفتی دل را بدان کسی بند میرد اگر تو رفتی
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود خار هم کم تر نبود از گل چه بسا گل تر بود قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت در چنین قرنی که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی ست درماندگی ست شرمندگی ست قرن قرن آتش نیست قرن یک هوای تازه است فکر ها را شستشویی لازم است گم شدیم گر در میان خویشتن جستجویی لازم است نازنینها ار سفیدی تا سیاهی را سفر باید کنید
من کی هستم؟ یک خواب عمیق یا گستره ای تو خالی؟ بی رمق خسته و سرد در هیاهوی زمان به دنبال خودم کی گم شدم در وادی اندوه؟ نمیدانم که بودم یا که هستم چه کسی خواهم شد؟ مسافری بی مقصد از یاد رفته ؟ یا مشتی از خاک زمین آه چه زیاد پوچ و خالی شده ام عشق در دلم چه زود رنگ رخ باخته است گوش کن میشنوی شاید صدایی خبر از آمدنم می دهد این صدای گامهای خسته من است شاید این بار من به من پیوندی دوباره خواهد خورد
امشب دلتنگی سراغت را میگیرد و غم بر چشمانم مهمان است و اشکهای سرد انتظارم به استقبال این دلتنگی رفته اند امشب با تمام داشته هایم با نداشته هایم دوستی را جست و جو میکنم ولی نیست تا دستهایش را بگیرم و بگویم چشمانم فقط در تبعید انتظار تو بارانی شده اند و پلک نگشوده اند تا فقط حریم دیدار تو را نظاره گر باشند نمیدانم چرا بودنت چیزی است مثل خیال مثل فریاد های شکسته آرزوی بر باد رفته و محال کاش بودی کاش میدانستی انتظار برایم آهنگ مرگ است
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیم و نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیم و چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن وسط قصه میشه سر به سر من میزارن تا میاد قصه تموم شه همه تنهام میزارن میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیاین جمعش کنن حباب دل سراب بشه میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی میتونم درست کنم ترس دلو دلواپسی میتونم دروغ بگم تا خودم و شیرین کنم میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونا یه دروغگو میشم همیشه ورد زبونا یه نفر پیدا بشه به من بگه من چی کار کنم با چه تیزی اونی که دوستش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره توی دینا اصلا عشق واقعی وجود داره
تو چه میدانی ؟ هیچ...از غم من غم من مثنوی هزار منی است که آتش زده بر هستی من تو چه میدانی؟ آغازم چه بود؟ پایانم کجاست؟ سرخی چشمانم از گریه است یا بی خوای؟ شب و روزم در برزخ دلم بی قید میپوسد آغازم...با گریه بود در آغوش مادر پایانم...با گریه هست در آغوش...کی؟ تو چی میدانی؟ هیچ...از دل من... با اقتباش از اسماعیل هاشمی
معذرت میخواهم... کلبه ی دلم کمی دلگیر است گر امید گم شده در پاورقی های مچاله شده ام که حقیقت بود تو و رنگ پریشان من است باور کن...که دیوانگیم از ترس آدم بودن است آدمی که عقل را ضایع کرد مردمک بهت زده در پس هر پلک تو را می جوید غم کتابی است هزار فصل که پایانش همان مرگ من است زندگی به کام ما تلخ گذشت سختی اش عادت شد دل ما سخت شدن را آموخت مرگ در آیینه هر صبح سلام میکند و تبسم من از آن همه بی خبری در دلم میپرسم ..کی؟کجاست پایانم عشق...اخر مرا نفرین کرد مرگ من در عشق اول نطفه بست معذرت میخواهم گر تو را گریاندم مرگ من ارزش اشکهای تو را نداشت از یاد ها رفته..و میروم و میدانم که از چشمی اشکی برایم نمیبارد
شاید با لبخندی تلخ از اینجا بروم در شرجی شب گرم تابستانی شاید با شوق بقچه ی کهنه ام را زیر بغل گرفتم بی خداحافظی رفتم وقتی تو در خوابی میروم به نا کجایی که عمری ست انتظارش را میکشم و کسی نمی پرسید از رازهایی که در بقچه ام خواهم برد مشامم را مرگ نوازش میکند و گوش فلک را شیهه ی اسبی سیاه کر میکند ....آن اسب برای من زین شده است
نرو...از حضورم نترس بخوان این کلمات اویزان شده از چشمانم که آفناب بی اعتنایی روزگار از رنگ و رو انداخته ببین جز یک سایه چیزی نمانده است از ان همه اشتیاق ... همین که میبینی مانده است از دختری که سال هاست ناقب به صورت دارد و خنده اش کفری بیش نیست بخند تا شاید با دروغی بر لبهای تو چشمانم را ببندم
به یاد خاطره ای آنسوی زمان در غزلم رد لبخند نشسته است همچنان در غزلم و از کنار تمام فصول میگذرد بدون حرف و کلامی نگاهمان در غزلم و دلهاست که به یاد گذشته میافتند و روزگار و زمان های بی زمان در غزلم و دستمالی است که روی چشم میگیرم تا گریه مکنی و میخوری تکان در غزلم چهقدر غصه و اندوه و حرف نا گفته است در آن دو چشم صمیمی و مهربان در غزلم
|
About![]()
خداوندا اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگویم
Home
|